ببین من هنوزم نفس می کشم نفس در هوای قفس می کشم گذشتم زخود تا نگویم به تو چه رنجی در این یک نفس می کشم هر آنچه که بودم برای تو بودم هر آنچه که هستم به خدا برای تو هستم تو سادگیم را چه ساده گرفتی به پای غرورت چه ساده شکستم نگفتی چه بودم نگفتم که هستم بترس از زمین که تو را بشکنم به پای غرور تب آلوده ام بترس از زمین که در آیی زمن ببینی منی را که من بوده ام اگر روزگاری دل از تو گسستم اگر روزگاری قفس را شکستم بدانی چه بودم ، بدانی چه هستم با تمام این غرورم ، بیش از اینها من صبورم ببین من هنوزم نفس می کشم نفس در هوای قفس می کشم گذشتم ز خود تا نگویم به تو چه رنجی در این یک نفس می کشم
برای من نوشته گذشته ها گذشته تمام قصه هام هوس بود برای او نوشتم برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود كاشكی خبر نداشتی دیوونه ی نگاتم یه مشت خاك ناچیز افتاده ای به زیر پاتم كاشكی صدای قلبت نبود صدای قلبم كاشكی نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم نوشته هرچه بود تموم شد نوشتم عمر من حروم شد نوشته رفته ای زیادم نوشتم شمع رو به بادم نوشته در دلم هوس مرد نوشتم دل توی قفس مرد كاشكی نبسته بودم زندگیمو به چشمات كاشكی نخورده بودم به سادگی فریب حرفات لعنت به من كه آسون به یك نگات شكستم به این دل دیوونه راه گریز و ساده بستم
خدايا تو خود اين وجود مرا سراسر همه تار و پود مرا به عشق و به مستي سرشتي اگر يا غم عشق او از سرم كن به در يا كه صبرم عطا كن يا نصيبم نما بينمش يك نظر يا كه دردم دوا كن چرا به نگاهش به چشم سياهش تو اين همه مستي دادي؟؟ از آن همه مستي تو هستي ما را به باده پرستي دادي؟؟ حالا كه جز غم نصيبم ندادي راهي به كوي حبيبم ندادي صبرم عطا كن دردم دوا كن چرا تو به جاي وفا و محبت به او رخ زيبا دادي؟؟ به او سر زلف شكسته براي شكست دل ما دادي؟؟ عمري در اين سودا به سر بردم خدايا دور از لبش چون غنچه خون خوردم خدايا حالا كه جز غم نصيبم ندادي راهي به كوي حبيبم ندادي صبرم عطا كن ، دردم دوا كن!!
تا به تو تکیه کردم پشتم و خالی کردی تو رسم دل شکستنو بد جوری حالی کردی بد جوری حالی کردی بیا ببین که خستم غریب و دل شکستم کوه غرور بودم حالا به خاک نشستم حالا به خاک نشستم خیال می کردم تو برام پشت و پناهی با این همه خستگیهام یه تکیه گاهی چه آرزوهایی که بر تو بستم بلور قلبم و به پات شکستم دیگه امروز دیدنت خواب و خیاله عشق تو دوباره داشتن حالا امید محاله
بگو چه كنم گر نميداني بدان غم در دل تنگم خانه كرده كس نكرده با دلم كاري كه غم جانانه كرده خود تو داني و دل من كز تو غم شد حاصل من گرچه در هر محفلي اين فتنه مرا ديوانه خواندي گر نميداني بدان عشق تو مرا ديوانه كرده عشق تو را در سينه ام با خون دل پرورده ام از بي وفايي هاي تو در كوي جنون ره برده ام عشق تو را در سينه ام با خون دل پرورده ام از بي وفايي هاي تو در كوي جنون ره برده ام اكنون كه بي جرم و گنه سوزنده ما را اي دل مكن بهر خدا با او مدارا كنون كه اميدي به سينه ندارم بگو چه كنم اگر دل خود را به او نسپارم بگو چه كنم بگو چه كنم بگو چه كنم
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم !!! خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی
امشب ای سرو من در كنار كيستي دوش بودي يار من امروز يار كيستي برده اي صبر و قرار از من رفتي از نظر اي قرار جان و دل صبر و قرار كيستي امشب سر هر كوچه دنبال تو مي گردم هر رهگذري گويد من عاشق و ولگردم از رهگذران پرسم من جا و مكان تو بر هر گذري گويم من نام و نشان تو گر مي شنوي صوتم آواز به اينجايم تا پر بكشم سويت من باده و شيدايم من دور تو مي گردم من دور تو مي گردم در مسجد و ميخانه من نام تو را گويم در كعبه و بت خانه من باز تو را جويم گر مي شنوي صوتم آواز به اينجايم تا پر بكشم سويت من باده و شيدايم من دور تو مي گردم من دور تو مي گردم
مدتی هست در آزارم و می دانی تو به کمند تو گرفتارم و می دانی تو از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو داغ عشق تو به لب دارم و می دانی تو گر ز آزردن من هست غرض مردن من مردم آزار مکش از پی آزردن من ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
بازوانت را به مستی حلقه كن برگردنم تا بلرزد زیر بازوهای سیمینت چهره ی زیبای خود را از رخ من وا مگیر جز به آغوش چمن یا دامن من جا مگیر راز عشق خویش را آهسته خوان در گوش من جستجو كن عشق را در گرمی آغوش من من تورا تا آسمان ها من تو را تابیكرانها از زمین تا كهكشانها دوست دارم میپرستم من تو را همچون اهورا من تورا همچون مسیحها همچون عطر پاك گلها دوست دارم میپرستم من تو را تا لحظه های انتظارم عاشقم با این نگاه بیقرارم من تورا با هستی خود با وجودم عاشقم با خون خود با تار پودم من تورا همچون پرستو یاسمنها نسترنها من تورا با آنچه هستی دوست دارم میپرستم